نگفتی
مرا میبری با خود ای آشنای غریبه
به آفتاب گاهه خدایان رنگ از رو پریده
ما تا زمین و زمان هست
به ایمان
به باور،عابدان تظاهر به سجده
مرا میبری؟
با خود ای شعرهایم سروده
مرا تا تبسم
به ماوای بودن
به همراه خود،میبری آشنای غریبه؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:20 توسط علی محمد رضایی
|
الان پنج ماهه که مطلبی روی وبلاگم نیومده ولی امروز که آخر سال ۱۳۸۷ هست تصمیم گرقتم یه تغییراتی به وبلاگم بدم و سال ۸۸ به صورت کامل به وبلاگم و دوستام بپردازم .آخه یه تماس امروز من رو از خواب بیدار کرد و من از این به بعد فقط می نویسم.
به شیرینی یک نگاه
به اندازه یک پریدن
و از باغ تا آسمان
به کوهی که صبرش تمامی نداشت
و عشقی که امید در قلب من آفرید
بهارت شکوفا،تنت سبزه باد
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:0 توسط علی محمد رضایی
|
یک روز زرد و سرد پاییزی
در یک شب اندوهگین پر غبار
وقتی سراپا غرق خواهش می شوم
تا صبح
در یک سحرگاه پر از اندوه
در کوچه ای با مهربانی قهر
آخر تو خواهی رفت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:34 توسط علی محمد رضایی
|
سپردمت به خدا تمام زندگیم به جانه باده که هستی تمام خاطره ام
به روح پاک زمین،نشانه می ماند حلال کن تو مرا ،خدا نگهدارم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:55 توسط علی محمد رضایی
|
سکوت و انزوا را می شناسم تمام زندگی را می شناسم
تو در خوابی و من بیدار بیدار خودم را با نبودت می شناسم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:14 توسط علی محمد رضایی
|
من می روم تنها
آیا تو می می آیی؟
از این قفس پرواز خواهم کرد
تا اوج
آیا تو می می آیی؟
از باغها تا رودها پر می کشم آزاد
من می روم تنها
آیا تو می می آیی؟
این دل دمادم می کشد فریاد
بغضی شکسته
با ناله هم ساز است
آیا تو می آیی؟
من از جدایی ها گریزانم
هر چند می دانم تو خواهی رفت
هر چند می دانم اسیر یأس خواهم شد
تنها میان جنگلی وحشی
من می سپارم جان
من می روم تنها
آیا تو می آیی؟
آیا تو می آیی؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:19 توسط علی محمد رضایی
|
همیشه دیر رسیدیم
به راستی
به صداقت
به هر چه زود
همیشه دیر رسیدیم
به شادمانی عاشق
مسیر رفتن باران
به هر چه خوب
همیشه دیر رسیدیم
اگر چه صبح سعادت همین نزدیکیست
به وصل عاشق و معشوق
به خویشتن
همیشه دیر رسیدیم
همیشه دیر رسیدیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:27 توسط علی محمد رضایی
|
ساده با دریا زدی پیوند
گفته بودی آب با من آشناست
گفته بودی عکس من در آب پیداست
-گفته بودم آشنا دریا ،و طوفان...؟؟؟؟
بگذر از دریا
آب با اشک یتیمان گفتگو دارد
گریه با خورشید بی معنی است
ابر،باران آسمانی نیست
ساده با دریا مزن پیوند
ابر از آب است
ابر می گیرد نگاهت را
می شوی پنهان
ساده با دریا مزن پیوند...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:26 توسط علی محمد رضایی
|
رفته رفته شب به نیمه می رسد
قصه ای می کشد مرا به سمت خویش
چشمها گشوده مانده اند
حس غربتی عجیب،
در گلو شکسته بغض من
شب چراغ روشنم کجاست؟؟
مهر من کجاست؟؟
من پناه می برم به آشیانه خیال
می زنم صدا تو را
می کشم به سوی خویش بودن تو زا
شب چراغ روشنم خوش آمدی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:16 توسط علی محمد رضایی
|
گفت که آرام است و خوش قلب
ولی با نگاهش مرا زد،مرا کشت
مرا با نگاهش چنان آتشی زد که خاکسترم سوخت
چه آرامشی داشت
وقتی
که من در نگاه پر از رمز و رازش شکستم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:4 توسط علی محمد رضایی
|
زندگی را باید توی ایوان نگاه من و تو
پیش شب بوی خیال
زیر پای شب تار
روی چشمان کبوتر در خواب
ساده دنبال نمود
شاید از سادگی تاریکی
یا که از پاکی نوری خاموش
پشت ابری تنها
بتوان با قلم بارانی
آرزوهای مرا نقش نمود
نقش احساس دلم خورشیدیست
که به چشمان تو عادت کرده ست.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:56 توسط علی محمد رضایی
|
سلامی به اندازه یک کلام
به معنای چشمک زدن های ماه
سلامی به اندازه مرز رنگین کمان
پر از عشق در یک سبد آسمان
سلامی به تنهایی عشق ورزیدنم
به دانستنم، از تو فهمیدنم
سلامی به زیبایی با تو خندیدنم
به شیوایی عاشقت بودنم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:19 توسط علی محمد رضایی
|
شب وقت رفتن خورشید
آمد خیال او
تابید نور چشم عاشقی در امتداد ماه
سر زد ستاره ای
از روشنی رید رنگ و سیاهی زبان گرفت
خوابی رسید از تپش لحظه های تو...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:54 توسط علی محمد رضایی
|
صدا زد که ای دل حدیث تو را با دو چشمم نوشتم
و در جمع با تار و پودم کشیدم
سرود صداقت نخواندم که تو
محو کردی دلم را،ریایی ندیدم
تو را با سکوتی دل انگیز آسان شنیدم
تو از دور دستی ، میان خدایان
مرا آسمانی ستودی
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:52 توسط علی محمد رضایی
|
همه در خواب ناز و من بیدار
شکسته زورق خوابم
و دل به خشکی این غم سپرده ام امشب
شما که قایق خوابی پر از صفا دارید
مرا به حرمت باران و اینکه انسانیم
به سرزمین صفا،مهربانی،خیال آسوده
نمی برید امشب؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:44 توسط علی محمد رضایی
|
رهایم کردی و رفتی
خدا حافظ
مرا آشفته و تنها میان این همه مردان
رها کردی خداحافظ
به دل من آرزوی مرگ می خواهم
مرا کشتی خداحافظ
نگفتی می روی یا اینکه می مانی
مرا در پیچ و تاب لحظه ها،
تنها ،رها کردی خدا حافظ
اگر چه مرده ام دیگر در این خاک تهی از مهر
مرا ای دوست به آغوش زمین بسپار
خدا حافظ

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:26 توسط علی محمد رضایی
|
ساعت ۹ بود ،سرو صدای عجیبی از ساعت به گوش می خورد.کوچولو هنوز خواب بود و من که در تلاطم بیداری و خواب به سختی از لحاف لحظه ها جدا شدم سریع لباسم رو پوشیدم.آبجی انگار آماده بود که بیداری من رو تبریک بگه گفت:چرا اینقدر زود لباس پوشیدی؟ ومن که نمی تونستم از تو بگم مثل همیشه زبون ریختم و گفتم می خوام برم قربون شما.اوضاع تا صبحانه عادی بود، ساعت ۹:۳۰ که ایلیا هم بیدار شده بود با هم به خیابون اومدیم و اولین و مهمترین کارم رو که تلفن زدن به تو بود رو انجام دادم .گرچه این کارو تا چشم باز کرده بودم انجام دادم ولی الان تازه حس یه شنیدن صدای قشنگ برای من مهیا بود.داشتم در حین شنیدن صدای دلنشین بوق لحظه ها فکر می کردم وقتی گفتی سلام بهت بگم سلام عزیزم.بهترینم وچند تا فکر قشنگ دیگه...
نمی دونم چی شده .چرا جواب نمی ده.خدایا این پنجمین مرتبه است.دارم کلافه می شم .مسیج هام رو چرا جواب نمی ده خدایا نکنه اتفاقی افتاده... ایلیا چرا اذیتم می کنه...
-من الان توی پارکم ..شما کی می آی؟ ...-سعی کن زودتر دلمون تنگ شده...-باشه عزیزم حواسم هست...-نه اذیتم می کنه حرفم رو گوش نمی کنه ....-باشه دعواش نمی کنم...-منتظرم خداحافظ...
-علی محمد ...علی ...آبجی نمی خوای از خواب بلند شی...مگه کار نداری...
-سلام صبح بخیر آبجی ببخشید...الان بلند میشم...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:27 توسط علی محمد رضایی
|
وقتی نگاه تو در من شکوفه کرد
حس بهار در تن من آفریده شد
از روی باغچه ،از روی خاک سرد
تا رفتن به سوی تو
بالم گشوده شد
-من با خدا به سوی تو پرواز می کنم-
-من با خزان دیده تو عمری غریبه ام.
من با شکوفه های درختان زندگی
با بالهای سبز
رفتن به سوی تو را
-ای آسمان من-
آغاز می کنم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:52 توسط علی محمد رضایی
|
قطره قطره آب می شوم
مثل اشکهای ابر
قطره قطره جمع می شوم
مثل جوی آب
در طنین رفتنم غرشی است آتشین
پر غرور می شوم
رفته رفته می روم
و می رسم به جویهای دیگری
غرور من شکسته می شود
و غرق می شوم در این فضای تنگ
من دوباره ابر می شوم
قطره قطره آب می شوم
قطره قطره آب می شوم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:17 توسط علی محمد رضایی
|
ای ساعت من از تو گله دارم
در آن زمان که مادرم مرا زایید
و پدرم حتی یادش نبود
و عمه ام اذان می خواند
در آن ثانیه های دردآلود
لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم
در آن ساعت که معلم
تنها برای نداشتن دفتر
مرا شکست
و من که بی دلیل آمده بودم
شکستم
یادت هست که مدیر
به خاطر سیاهی لباسم که از کار آمده بودم
از خودم راندم
و من که بی دلیل آمده بودم تنها شدم
لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم
در آن روز که دیدمش
و تازه فهمیدم که دیر رسیده ام
بی خود و بی جهت
من که بی دلیل آمده بودم خرد شدم
لحظه ای کافی بود که می گفتی و من می رفتم
و می روم که در خاطره ها بمیرم
ساعت التماس می کنم بگو
من بی دلیل آمده بودم نه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:5 توسط علی محمد رضایی
|